تبلیغات
محله دانلود - وقایع هفتم و هشتم محرم
 
محله دانلود
 
 
یکشنبه 13 آذر 1390 :: نویسنده : AMIN
آغاز رسمی قطع آب در کربلا: سه شنبه هفتم محرّم. شروع جنگ روانی دشمن: عبدالله­ بن ­حصین ­ازدی خطاب به امام حسین(ع) گفت: «آیا آب را نمی بینی که به روشنی آسمان است؟ به خدا یک قطره از آن نمی ­چشی تا از تشنگی بمیری.» امام در حق او نفرین کرد که خدایا او را از تشنگی بکش و هرگز او را نبخش. حمید بن مسلم می گوید: «فرجام او بیماریی بود که آب می خورد و قی می ­کرد و سیراب نمی ­شد و آن قدر آب خورد تا جان داد.»             ادامه مطلب... 
آغاز رسمی قطع آب در کربلا: سه شنبه هفتم محرّم(۱).
شروع جنگ روانی دشمن: عبدالله­ بن ­حصین ­ازدی خطاب به امام حسین(ع) گفت: «آیا آب را نمی بینی که به روشنی آسمان است؟ به خدا یک قطره از آن نمی ­چشی تا از تشنگی بمیری.»
امام در حق او نفرین کرد که خدایا او را از تشنگی بکش و هرگز او را نبخش. حمید بن مسلم می گوید: «فرجام او بیماریی بود که آب می خورد و قی می ­کرد و سیراب نمی ­شد و آن قدر آب خورد تا جان داد.»(2)
عمروبن حجّاج صدا زد: «ای حسین اینک این فرات است که سگان و خوکان و گرگان از آن می ­نوشند امّا تو قطره­ ای از آن نخواهی نوشید تا آب گداخته ­ی جهنّم را بنوشی!» (3).
این برخوردها و جنگ روانی از روز هفتم آغاز شد.
تشنگی حرم و عکس العمل اباعبدالله: پس از چیره شدن تشنگی بر خیمه ­ها و یاران، امام پشت خیمه­ های زنان، نوزده قدم به سمت قبله برداشت و زمین را با تبر حفر کرد ناگاه آبی زلال جوشیدن گرفت همگان نوشیدند و مشک­ها را پر کردند. سپس چشمه فروشد و هیچ نشانی از آن به جا نماند.
در مناقب ۹ گام پشت خیمه­ ها و در مدینة المعاجز فرشته ­ای نازل شد و پشت خیمه­ ها خطی کشید و نهر آب جاری شد(۴).
خبر حفر چاه به عبیدالله رسید و او به عمرسعد نوشت: «شنیده ­ام چاه حفر می ­کند و آب می­ نوشد با رسیدن نامه جلوگیری کن و تنگ بگیر تا همچون عثمان ­بن ­عفان از عطش بمیرند.»
جلوگیری از حفر چاه و تهدید عمرسعد با چهار هزار نفر در روز هفتم یا هشتم محرّم آغاز شد. عمرسعد تهدید کرد اگر چاه را نپوشانی حمله خواهم کرد (۵).
اعزام نیروهای جدید به کربلا: عبیدالله بن زیاد در مسجد کوفه سخنرانی و تهدید کرد که هر کس به کربلا نرود ذمّه­ای از او برگردن نیست(خون او مباح و حقوقش از بیت المال قطع می شود).
لشکریان از نخیله، گروه گروه و لشکر لشکر به کربلا اعزام شدند. عبیدالله­ عمر و بن­ حریث را کارگزار کوفه کرد و به کثیر­ بن ­شهاب، محمد بن ­اشعث، قعقاع­ بن ­سوید و اسماء­ بن ­خارجه فرمان داد در میان مردم بچرخند و تهدید و تحریک و ارعاب و روش­ های گوناگون را به کار گیرید تا همه به کربلا بروند.
یزید بن  معاویه برای تأمین هزینه­ ی نظامی ۴۰۰۰ دینار و ۲۰۰۰۰۰ درهم برای عبیدالله فرستاد.
مردم در گروه­ های ۳۰۰ و ۴۰۰ نفری اعزام می ­شدند. این افراد از نخیله اعزام می ­شدند.
ابن زیاد ۲۵۰۰۰ نفر را تجهیز کرد که عبارت بودند از:
۱-                                حرّبن یزید ریاحی از قادسیه
با 1000نفر
۲-                                کعب بن طلحه                         
3000 نفر
۳-                                عمربن سعد                            
4000 نفر
۱-                                شمربن ذی الجوشن                
4000نفر از اهل شام
۲-                                یزید بن رکاب کلبی               
2000 نفر
۳-                                حصین بن نمیر                        
4000 نفر
۴-                                مضایر بن رهینه مازنی             
3000 نفر
۵-                                نصر بن حرشه                         
2000 نفر
۶-                                شبث بن ربعی                         
1000 نفر
۷-                                حجّار بن ابجر                  
1000 نفر

تا روز ششم تعداد لشکریان و شرکت­کنندگان سپاه عمرسعد در کربلا به بیست هزار نفر می­رسید (۶).
فرستادن عروة­ بن ­قیس، سنان­ بن­ انس هر یک با چهار هزار نفر، معمر بن ­سعید با چهار هزار نفر و فلان مازنی را با سه هزار نفر نیز در مقابل نگاشته­اند(۷).
در مجموع عمده ­ی مقاتل بالاترین رقم سپاه دشمن را ۳۵ هزار نفر نوشته­ اند.
شبث­ بن ­ربعی در آغاز تمارض کرد تا به جنگ نرود اما عبیدالله دریافت و گفت: «بیماری را بهانه نکن و او نیز برای جنگ با اباعبدالله به کربلا آمد.»(8).
حرکت عمومی پس از کشتن مرد شامی: سوید بن ­عبد الرحمان منقری از جانب عبیدالله مأموریت یافت هر کس را به جبهه­ی جنگ نمی­ رود دستگیر کند. مردی شامی برای مطالبه­ ی میراث خود به کوفه آمده بود او را گرفتند و نزد ابن زیاد آوردند. هیچ کس به توضیحات او گوش نداد. عبیدالله فرمان داد او را گردن زدند و مردم با دیدن این صحنه هراسان و شتابان به سمت کربلا حرکت کردند. نوشته­ اند برخی از هراس و ازدحام از پل به درون آب افتادند(۹).
پیوستگان در ایّام مهادنه: امام به حبیب­ بن­ مظاهر نامه نوشت و او را دعوت کرد. حبیب در کنار همسرش مشغول خوردن غذا بود که پیک امام رسید. همسرش او را برانگیخت و حبیب که خود بی­تاب این پیوستن بود. به کربلا آمد و امام پرچمی را که نگه داشته بود و به یاران گفته بود که صاحب آن در راه است، به حبیب سپرد.
عمّار بن ­ابی ­سلامه ­دالانی نیز از کوفه به امام پیوست.
مسلم­ بن ­عوسجه­ اسدی، عبدالله­ بن­ عمیر ­کلبی و همسرش و مادرش را نیز در همین روزها دانسته­ اند(۱۰).
حبیب­ بن­ مظاهر و جذب نیرو: حبیب­ بن ­مظاهر که خود از بنی اسد بود به اباعبدالله(ع) گفت: «قبیله ی بنی اسد با من خویشاوندند و به کربلا نزدیک، اگر اجازه دهی بروم و با آنان برای همراهی گفت و گو کنم.»
امام اجازه داد.
حبیب، شبانگاه حرکت کرد و به قبیله ­ی بنی اسد رسید. وقتی قبیله جمع شدند حبیب فرمود: «آمد­ه ام تا شما را به خیر و سعادت راهبر باشم و آن یاری فرزند رسول خداست. او اکنون در کربلاست و عمرسعد با انبوه سپاه محاصره­ اش کرده است. اگر جویای شرافت دنیا و آخرت هستید با وی همراه شوید. هیچ کس از شما در این راه کشته نشود مگر همنشین پیامبر در اعلی علیین باشد.
نخستین کسی که لبّیک گفت عبدالله­ بن ­بشر بود که این ارجوزه را خواند:
قد علم القومُ اذا تواکلوا                      واَجحَم الفُرمانُ او تناضَلوا
انّی شجاعٌ بَطَلٌ مقاتلٌ                         کاننی لیث عرینٍ بِسلٌ
 این رجز دیگران را برانگیخت و ۹۰ تن مسلّح آماده شدند. یکی از افراد قبیله، خبر به عمرسعد رساند وعمرسعد، ازرق را با ۴۰۰ سوار رزم آزموده برای سرکوب فرستاد. در سر راه درگیری آغاز شد. تعدادی از بنی اسد کشته شدند و دیگران گریختند و از تاریکی شب استفاده کردند و دور شدند.
حبیب به سختی خود را به امام رساند و ماجرا بازگفت. امام فرمود: «لاحول و لاقُوّةَ الّا بالله.»(11).
این حادثه احتمالاً در شب هشتم محرّم اتفاق افتاده است.
دیدار امام و عمرسعد: امام، عمروبن ­قرظه­ انصاری را فرستاد تا عمرسعد را به مذاکره دعوت کند. امام با بیست تن و عمرسعد نیز با همین تعداد آمدند و در میان اردوگاه دیدار کردند. مقرّر شد همراهان دور شوند تا گفت وگوها سرّی باشد. بعدها متن مذاکرات به این گونه شد.
اباعبدالله: یکی از این سه امر را بپذیر ۱- مرا بگذار از همان راهی که آمده­ام بازگردم ۲- بگذار پیش یزید بروم و بیعت کنم!! ۳- بگذار سوی مرزها بروم (بی تردید از ساحت وجود امام حسین(ع) دور است که چنین پیشنهادهایی داده باشد. این پیشنهادها محتوای نامه­ی عمرسعد به عبیدالله است که به دروغ نگاشته بود تا شاید جنگ کربلا را به تأخیر بیندازد و به راه حل مسالمت آمیز برسد.)
قول دیگر آن است که امام فرمود: با من پیش یزید بن معاویه بیا و دو اردو را به جای می­گذاریم.
عمرسعد پاسخ داد: «خانه ام را ویران خواهند کرد.»
اباعبدالله: «برایت آن را خواهم ساخت.»
عمرسعد: «املاکم را می گیرند.»
اباعبدالله: «از املاک خودم بهتر از آن را در حجاز به تو خواهم داد.»
عمر سعد: «نگران عیال و فرزندانم هستم.»
امام سکوت کرد و روی برگرداند و فرمود: «وای بر تو، خداوند به زودی تو را در بسترت بکشد و در قیامت نبخشد. امیدوارم از گندم عراق جز اندکی نخوری.» عمرسعد به طنز و طعنه گفته بود: «به جای گندم، جوی عراق می­خورم.» تعداد این دیدارها را چهار تا پنج بار گفته­اند(۱۲).
در برخی مقاتل گفته شده است در هنگام گفت وگو از همراهان اباعبدالله، ابوالفضل العبّاس(ع) و علی اکبر(ع) و از همراهان عمرسعد، پسرش حفص و غلامش باقی ماندند و شاهد مذاکرات بودند(۱۳).
عقبة ­بن ­سمعان که از مدینه تا روز عاشورا همراه امام بوده است و روز عاشورا به فرمان امام از کربلا بیرون رفت تا اطلاعات همراه او حفظ شود می­ گوید: «من همه­ی راه و در کربلا با امام بودم و به خدا سوگند از او نشنیدم که بخواهد دست در دست یزید بگذارد و نه یکی از سرحدّات مدینه، مکّه یا راه یا عراق را برای بازگشت انتخاب کند فقط شنیدم که فرمود: بگذارید به این سرزمین گسترده بروم.»(14).
ملاقات ­های چندگانه بین سوّم تا هفتم محرّم میان امام و عمرسعد بوده است(۱۵).
آمدن هرثمـة ­بن ­سلیم به کربلا و بازگشت: هرثمة ­بن ­سلیم در نبرد صفین همسفر علی ­بن ­ابی ­طالب­(ع) بود. وقتی به کربلا رسیدند، نماز بامداد در کربلا برگزار شد. حضرت علی(ع) خاک کربلا را بوئید و بوسید وفرمود: «خوشا به حال تو ای خاک پاک از تو قومی بر انگیخته شوند که بی حساب به بهشت بروند.»
هرثمه پس از بازگشت به صفین ماجرای ورود به کربلا را با همسرش جرداء بنت سمین باز گفت، جرداء که شیعه­ی امیر المؤ منین بود گفت: «ای مرد! علی جز راست نمی گوید.»
هرثمة همراه با سپاهیان عبید الله­ بن ­زیاد به کربلا آمد وقتی صحنه کربلا (تپّه درخت سدر و موقعیت جغرافیایی) را دید،سوار بر شتر خدمت ابا عبدالله­الحسین(ع) آمد و ماجرای صفین و سخنان امیرالمؤمنین را باز گفت امام پرسید : «با مایی یا بر ما؟» پاسخ داد: «این و نه آن. من کودکانی دارم در کوفه که نگران جان آن ها هستم و از عبید الله زیاد ترسانم» (در برخی کتب دختری دارم).
امام فرمود: «اگر سر یاری ما نداری به جایی برو که شاهد شهادت ما و شنوای ناله­های ما نباشی. سوگند به آن که جان ما در دست اوست هر کس فریاد مارا بشنود و یاری نکند خداوند او را به رو در دوزخ خواهد افکند.»
هرثمة می­گوید: «من از کربلا بیرون زدم تا ناظر صحنه نباشم.»(16).
فرمان جدید عبید الله: با دریافت نامه جدید یزید و دادن اختیارات کامل به عبیدالله، وی براساس نامه جدید دستور داد:
۱-تعداد جاسوسان افزایش یابد و همه جا را زیر نظر بگیرند.
۲-آخرین نیرو ها از کوفه به کربلا اعزام شوند.
۳- مراقبت شدید و دستگیری عناصر مشکوک و متّهم و مجازات سنگین.
۴- کشتن بدون درنگ.
۵- ارسال آخرین اخبار بی هیچ وقفه به شام(از کوفه به شام)(۱۷).
توصیف امام در روز هفتم یا هشتم: یکی از سربازان سپاه عمر سعد که همراه با چهار هزار نفر به کربلا آمده بود می گوید: «ما چهار هزار نفر قرار بود به سرزمین دیلم (بخشی از سرزمین های شمالی ایران) اعزام شویم امّا عبید الله ما را به کربلا فرستاد. من در کربلا اباعبدالله را در حالی که سر و محاسن او سیاه بود ملاقات کردم . امام پاسخ سلام مرا داد ( اندکی صدای امام تو دماغی بود). شهاب ­بن ­خراش که این نکته را از زبان یکی از اقوامش -همان که در کربلا بوده است- نقل می کند وقتی برای زید بن یزید باز گفتم از این سخن که ابا عبدالله صدایش اندکی غنّه(تو دماغی) بوده است شگفت زده شد.
امام به آن شخص گفته بود انگار قصد دارید امشب به سپاه من دستبرد بزنید.»(18).
آب آوردن ابوالفضل عبّاس: وقتی تشنگی در خیمه­ها بالا گرفت امام برادرش عبّاس را فرا خواند. وی بر اسب نشست و همراه سی سواره و بیست نفر پیاده رهسپار شریعه شد. حرکت در دل شب بود و بیست مشک که باید پُر می ­شدند. علی اکبر نیز همراه عموی خویش بود.
پرچم را نا فع­ بن­ هلال­ جملی در دست داشت.
گروه امدادی آب رسان به کنار فرات رسیدند. عمروبن ­حجاج ­زبیدی که با پانصد نفر نگهبان فرات بود فریاد زد: «کیستید؟ برای چه آمده اید؟»
نافع­بن­هلال پاسخ داد: «منم نافع­ بن­ هلال. آمده ­ایم آب بنوشیم. آبی که بر همگان حلال است.» عمروبن ­حجاج گفت: «خوش آمدی، بنوش.»
نافع گفت: «هرگز! یک قطره نخواهم نوشید تا وقتی که حسین تشنه است.»
عمرو گفت: «نه، اجازه نمی­دهم. مارا اینجا گماشته ­اند تا حسین آب ننوشد.»
 نافع به یاران گفت: «مشک هایتان را پر کنید.» پیاده­ها مشک­ها را پر کردند. عمروبن­حجاج حمله کرد. جنگی کوتاه در گرفت. در حال جنگ، پیادگان مشک­ها را پر کردند. چند تن از نگاهبانان کشته شدند و از یاران امام کسی شهید نشد. رزم ابوالفضل عبّاس در این نبرد کوتاه، یاران را سرشار شجاعت کرد.
لقب "سقایت" از این لحظه به ابوالفضل عبّاس داده شد. از این آب که به خیمه­ها رسید سهم هیچ کس بیش از یکبار نوشیدن نشد.
باز گشت فراس­ بن­ جعده: این شخص با ابا عبدالله الحسین(ع) همراه شد. پس از مذاکرات امام و عمر سعد، امید به صلح و حل مسئله داشت. وقتی عزم وایستادگی امام را دید و دریافت که ماندن وکشته شدن قطعی است از امام اجازه ­ی بازگشت گرفت و از کربلا بیرون رفت! (۱۹)
خطبه خوانی اباعبدالله: پس از محاصره شدید و تشنگی- گویا روز هشتم- امام مقابل دشمن آمد و در حالی که بر شمشیر تکیه داده بود. یکبار دیگر خود را به دشمن شناساند و پس از معرفی پیامبر به عنوان جد و پدرش علی(ع) و عموهایش ومادرش، پرسید: «با اینکه می­دانید من کیستم چرا قصد کشتن من دارید؟»
گفتند: «این همه را می­دانیم امّا نمی­گذاریم قطر ه­ای از آب بنوشید تا از تشنگی بمیرید.»
اهل حرم با شنیدن این سخنان گریستند و شیون کردند. امام فرمود: «آرام باشید که بعد از این بسیار خواهید گریست.»(20) (این ماجرا برخی به پیش از تاسوعا نسبت داده اند که دقیق­تر آن است که این خطبه­ی امام در روز عاشورا بوده است)
آخرین نامه عمر سعد به عبید الله: عمرسعد، گزارش کربلا را به عبیدالله نوشت و عبیدالله باخواندن نامه­ ی عمر سعد گفت: «این نامه گواه اندرز گویی عمر سعد است به امیر خویش. من آن را می­ پذیرم»( رفتن حسین را).
شمر که در مجلس یزید بود برخاست و گفت: «حسین اکنون در سرزمین تو و در کنار توست آیا از او می­پذیری که از اینجا رود. به خدا سوگند اگر رود دیگر به او دست نمی­ یابی. آن­گاه او قوی و تو ضعیف خواهی بود. با بازگشت حسین موافقت نکن که نشانه­ ی ناتوانی و سستی است. باید او و یارانش تسلیم تو شوند.پس از تسلیم هر گونه خواهی می­توانی رفتار کنی(ببخشی یا بکشی). من شنیده­ام عمر سعد کوتاهی می کند و با حسین میان دو لشکر نشست و گفت و گو بر گزار می کند.»
عبیدالله گفت: «نظر تو درست است.»
عبیدالله پس از این گفت وگو: نامه ­ای نوشت وبه شمربن ­ذی الجوشن سپرد تا به کربلا برساند. در نامه نوشته شده بود: «باری، تو را نفرستاده­ ام تا شانه از زیر کار خالی کنی. تو به آرامش و صلح و آسایش دل بسته­ای.
اگر حسین و یارانش تسلیم شدند آن­ها را نزد من بفرست و گرنه، بر آن­ها حمله­ ور شو و پس از قتل آنان، اعضای بدنشان را قطعه قطعه کن. پس از کشتن حسین بر سینه و پشت وی اسب بتاز که وی ناسپاس سر کش و گستاخ و بیدادگر است. اگر به دستور من عمل کردی پاداش فرمان­ بر مطیع را دریافت خواهی کرد و اگرچنین نمی ­کنی، سپاه را به شمربن­ذی­الجوشن بسپار که فرمان لازم را به او داده ایم.»
عبیدالله بن زیادبه شمر گفته بود اگر عمر سعد پذیرفت که با حسین بجنگد مطیع او باش وگر نه، گردنش را بزن وسرش را به کوفه بفرست و خود فرماندهی سپاه را عهده­ دار باش(۲۱).
نوشته­اند عبیدالله­ بن­ زیاد، حویرة­ بن­ زید تمیمی را مامور کرد که به محض رسیدن نامه به عمر سعد اگر برای جنگ اقدام نکرد او را بگیرد و در بند بکشد(۲۲).
شمر با این زمینه سازی و با استفاده از موفقیت و روحیات عبیدالله­ بن ­زیاد، به سمت کربلا حرکت کرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : AMIN
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
تماس با ما

تعبیر خواب آنلاین


بازی آنلاین



فال حافظ



ساخت کد موزیک



استخاره آنلاین با قرآن کریم

فال امروز